تبليغاتX
آئین مهر
آئین مهر
کار گروهی جوانان ونوجوانان زنجان در سال پیامبر اعظم
سال نو
 

 سال نو مبارک.

با شروع سال جدید یک قدم به سال ظهور نزدیک تر شدیم.

  

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 13:2 |

اخلاق

اخلاق

یکی از منابع شناخت اسلام، سیره و روش زندگانی حضرت محمد (ص) است، چون خداوند، ایشان را اسوه و الگوی کامل زیستن مادی و معنوی برای انسان معرفی می کند.

همسر گزینی

پیامبر به مجردانی که توانایی ازدواج داشتند، هشدار می داد و خود نیز به شیوه حسنه آنان را به تزویج وامی داشت. برای نمونه روزی عکاف- یکی از جوانان مدینه- خدمت رسول رسید. آن حضرت از او پرسید آیا زنی داری؟ گفت خیر. فرمود: در این باره مشکل داری؟ گفت: خیر . فرمود: در این صورت، تو از برادران شیطانی! یا باید از راهبان مسیحی باشی، و اگر مسلمانی مانند همه مسلمانان رفتار کنی. زن گرفتن از سنت های من است. بدترین افراد شما بی زنان هستند و بدترین مردگان، مردگان مجردند وای بر تو ای عکاف! زن بگیر که خطاکاری! گفت یا رسول الله! پیش از آنکه از جای برخیزیم، مرا زن بده!

حضرت محمد (ص) با وجود همه نیرو و نشاط جوانی، به خاطر عفت و علّو همت، هرگز تمایلات جوانی به دلش راه نیافت پیش از ازدواج با خدیجه دیده یا شنیده نشد که با زنان دیگر باشد.

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 12:37 |

چند حدیث نبوی

چند حدیث نبوی

1. خدایا! مرا به دانش توانگر ساز و به بردباری زینت بخش و به پرهیزگاری گرامی بدار و به تندرستی زیبایی ده!

2. بهترین کار خیر، اصلاح بین مردم است.

3. منفورترین حلال ها نزد خداوند طلاق است.

4. هنگام مرگ، مردمان می پرسند: از ثروت چه باقی گذاشته؟ فرشتگان می پرسند: از عمل نیک چه پیش فرستاده؟

5. در یک سطح زندگی کنید تا دل های شما در یک سطح قرار بگیرد. با یکدیگر در تماس باشید تا به هم مهربان شوید.

6. خردمند ترین مردم کسی است که با دیگران بهتر بسازد.

7. مبادا که ترس از مردم، شما را از گفتن حقیقت باز دارد!

8. خوشرویی کینه را از دل می برد.

9. هر که صبح کند و به فکر اصلاح کار مسلمانان نباشد، مسلمان نیست.

10. دست یکدیگر را به دوستی بفشارید که کینه را از دل می برد.

11. مومن خنده رو و شوخ است، و منافق عبوس و خشمناک.

12. خداوند دوست ندارد که بنده ای را بین یارانش با امتیاز مخصوص ببیند.

13. از دیگران چیزی نخواهید گرچه یک چوب مسواک باشد.

سیری در سیره ی نبوی، مرتضی مطهری

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 12:36 |

در مدح حضرت محمد (ص)

در مدح حضرت محمد (ص)

گل بگیرد رنگ و بو از حب رخساره محمد (ص)

جلوه می بخشد به عالم او ز گلزار محمد (ص)

جمله پیغمبران اول ز آدم تا به عیسی

سر برد در شوق روح افزای دیدار محمد (ص)

همچنین از اولیا اول ز حیدر تا به مهدی

با دل و جان مجری قرآن دارد محمد (ص)

کل مخلوقات از کهتر بمهتر در دو عالم

جمله در تعظیم و در تکریم پندار محمد (ص)

حق باو گفت و بما او گفت از روی محبت

پس نباشد گفته ای بهتر ز گفتار محمد (ص)

انبیا و اولیا هم جن و انس و هم ملایک

پیروی بنموده از آن نیک کردار محمد (ص)

بوالحسن بهتر همانا طی کنی راه خدا را

پس به حق بنما عمل برنغز گفتار محمد(ص)

کلیات پند و پیوند، ابوالحسن جلویان

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 12:34 |

ناگهان پیامبر... ادامه داستان

ناگهان پیامبر... ادامه داستان

مسجد در شیون و زاری فرو رفته بود یک سو سلمان و عمار دست برگردن هم داشتند و ناله کنان می گریستند یک سو مقداد و حذیفه غمگین سر در آغوش هم فرو برده بودند. ابوذر آیه ای از قرآن را زیر لب زمزمه کرد. خبر رسید که علی (ع) و فضل بن عباس، پیکر پیامبر را غسل داده اند و می خواهند او را به خاک بسپارند. در این بین مردی از راه رسید و دم درگاه مسجد به هر سو خیره شد. گویا به دنبال کسی می گشت. مرد با دیدن« عمربن خطاب» به شتاب جلو آمد. چه نشسته اید؟! انصار در« سقیفه بنی ساعد» جمع شده اند تا برای خلاف با« سعدبن عباده» بیعت کنند. عمر ناباورانه از جا برخاست و گفت:« چه گفتی! با سعدبن عباده!؟» ابوذر تعجب کرد و از فکرش گذشت:« چگونه این مردم با مردی غیر از علی (ع) می خواهند بیعت کنند؟ مگر از یاد برده بودند واقعه ی غدیر خم را که پیامبر در مقابل چشم همه مسلمانان که از سفر باز می گشتند، دست علی را بلند کرد و او را ولی و جانشین خود خواند...» ابوذر دید که عمر به همراه ابوعبیده به سوی ابوبکر رفت به پس از لحظه ای هر سه آنها به طرف« سقیفه» شتافتند؛ پس در پی آنها روانه شد. حسن و حسین، سیاه پوش با چشمانی اشکبار در دو سوی علی (ع) نشسته بودند. عباس، عمار، بلال حبشی خاموش و ماتم زده آهسته می گریند. از اتاق دیگر، گریه فاطمه به گوش می رسید. در همین بین، در به صدا در آمد. عمار از جا برخاست و در را گشود؛ ابوذر بود. ابوذر آغوش گشود و بر شانه علی زارزار گریست و بعد کنار عباس نشست. عمار چهره اشک آلودش را پاک کرد و پرسید: «تو هم شنیده ای؟ خبر آوردند مردم در «سقیفه بنی ساعده جمع شده اند تا خلیفه انتخاب کنند!» ابوذر متفکرانه سری تکان داد و گفت: «هر چه شنیده اید درست است که من از آنجا می آیم» عباس روبه علی (ع) کرد و گفت:«پس آنچه شنیدیم راست بود.» آنگاه دست بر شانه ابوذر گذاشت. چه شده ای اباذر؟

ابوذر به چشم های خیس علی خیره شد و گریست. این بار درد دو چندان بود. یک سو مرگ عزیزش یک سو تنهایی علی. گفت: « یا علی! انصار « در سقیفه بنی ساعده برای بیعت با سعدبن عباره جمع ابوبکر برایشان سخنرانی کرد. انصار گفتند از ما یک امیر و از شما نیز یک امیر. ابوبکر گفت ملت عرب این نظر را نمی پذیرد. امیر باید از قبیله قریشی ( مهاجران) باشد. پس امیر از ما وزیر از طرف شما!» سپس عمر گفت: «سوگند به خدا. ما دلیل آشکاریم. هر کس در امر خلافت با ما که از قبیله محمدیم به ستیز برخیزد به گمراهی رفته و مرتکب گناه شده است.» و آنگاه در پیش چشم همه ما فریاد زد: « ای ابوذر! دستت را بده!» عمر دست ابوبکر را فشرد و گفت: « مگر پیامبر دستور نداده است که تو با مسلمانان نماز بخوانی! تو خلیفه رسول خدایی. پس ما با بیعت تو؛ به کسی که پیامبر از تمام ما بیشتر دوستش می داشت دست بیعت دادیم»

غروب آفتاب ربذه، محمود پور وهاب    

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 12:32 |

صلوات

صلوات بهترین دعا

عبد السلام (بن عبدلرحمن) بن نعیم می گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم من داخل کعبه شدم دعایی به خاطرم جز صلوات بر محمد صلی الله علیه و آله نرسید. فرمود« آگاه باشید مانند تو در فضیلت و ثواب کسی از خانه خدا بیرون نیامده است.»

صلوات، عباس عزیزی

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 12:31 |

صلوات

صلوات

وقتی حضرت آدم (ع) وارد بهشت شد، در بهشت حوران پاکیزه سرشت بسیار بودند؛ اما حضرت آدم با آنها الفتی نداشت. وقتی حضرت حوا آفریده شد و آدم به او نگریست از او پرسید: تو چه کسی هستی؟

حوا شرمگین شد و چیزی نگفت جبرئیل به آدم گفت: «این حواست، او را برای تو آفریده اند و او محرم توست.» حضرت آدم وقتی فهمید که حوا متعلق به اوست خواست به سوی او دست دراز کند جبرئیل گفت: «ای آدم اگر او را می خواهی باید او را عقد کرده و برایش مهریه تعیین کنی.» آدم فرمود: ای برادر تو می دانی که من پول نقدی ندارم چگونه او را عقد کنم؟ جبرئیل گفت: «سه بار به حبیب خدا! محمد مصطفی (ص) صلوات بفرستی تا حوا بر تو حلال شود.»

صلوات، محمد عزیزی

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 12:29 |

سیره ی نبوی

سیره ی نبوی

علی الوردی می گوید: زندگی عملی علی (ع) این نظریه را نقض کرد. من عرض می کنم نه تنها زندگی عملی این نظریه را نقض کرد، قبل از علی زندگی پیغمبر آن را نقض کرد. پیغمبر شعب ابی طالب را ببینید و پیغمبر روز وفات را ببینید. پیغمبر شعب ابی طالب، اوست و یک جمع قلیل از اصحاب که در دره ای محبوسند؛ آب، غذا و احتیاجات دیگر به آنها نمی رسد و آن چنان بر آنان سخت است که بعضی از مسلمین که در مکه اسلامشان را مخفی کرده بودند با بعضی مسلمینی که در شعب بودند و بالخصوص علی علیه السلام ( رابطه برقرار کرده بودند و از ) آن تاریکی های شب از گوشه ها می رفتند و انبان غذایی می آوردند و مسلمین هر کدام اندکی می خوردند، همین قدر که سد جوعشان بشود. این پیغمبر بعد می رسد به سال دهم هجری؛ در سال دهم هجری حکومت های جهان رویش حساب می کنند و در مقابل او احساس خطر می کنند، نه تنها تمام جزیره العراب تحت نفوذ اوست و به صورت یک قدرت تمام در آمده است، بلکه سرریز می کند و متوجه آنها خواهد شد. در همان حال پیغمبر سال دهم هجرت با پیغمبر سال دهم بعثت که دارد از شعب ابی طالب بیرون می آید، یک ذره از نظر روحیه فرق نکرده است. در حدود سال دهم هجرت که برو و بیا زیاد است و شهرت پیغمبر در هم جا پیچیده است، یک عرب بیابانی می آید خدمت پیغمبر. وقتی که می خواهد با پیغمبر حرف بزند، روی آن چیزهایی که شنیده رعب پیغمبر او را می گیرد زبانش به لکنت می افتد. پیغمبر ناراحت می شود. از دیدن من زبانش به لکنت افتاد؟! فوراً او را در بغل می گیرد ومی فشارد که بدنش بدن او را لمس کند: برادر! «هَوّن علیک» آسان بگو، از چه می ترسد؟ من از آن جبابره ای که تو خیال کرده ای نیستم «لَستَ بِمَلَک» من پسر آن زنی هستم که با دست خودش از پستان بز شیر می دوشید. من مثل برادر تو هستم، هر چه می خواهد دل تنگت بگو. آیا این وضع، این قدرت، این نفوذ این توسعه و این امکانات یک ذره توانسته است روح پیغمبر را تغییر بدهد؟ ابداً! عرض کردم که تنها پیغمبر چنین نیست. پیغمبر و علی مقامشان خیلی بالاتر از این هاست.

سیره ی نبوی، استاد مرتضی مطهری  

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 12:27 |

گنج های معنوی

گنج های معنوی

به بخورید که حافظـــه را زیاد می کنـــد و خلط سینه را از بین می برد و فرزند را زیبــا می گرداند.

هر کس سداب  بخورد و پس از آن بخوابد از طاعون و دمل و سینه پهلو در امان خواهد بود.

خوردن انجیر باعث می شود از قولنج در امان باشید.

آب را آهسته و جرعه جرعه بنوشید و یک مرتبه بدون نفس ننوشید زیرا مبتلا به درد کبد می شوید.

به هر شهری که وارد شدید از پیاز آن بخورید که وبا و بیماری آن شهر را از بین می برد.

بر شما باد به زیتون که سوداء را خوب کند و بلغم را برطرف نماید و اعصاب را محکم و قوی گرداند و ضعف و ثقل را از معده ببرد.

گنج های معنوی، رضا جاهد

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 13:15 |

وصیت پیامبر به دختر گرامیشان فاطمه (س)

وصیت پیامبر به دختر گرامیشان فاطمه (س)

و من که جان م سپردم به پیام های الهی و آتش اشتیاقم زبانه می کشید، با دَمِ خداوندی، انگار خدا با همه بزرگیش از آن من شده باشد، بال درآوردم و جانم را در التهاب آن پیام عاشقانه گداختم. آری، جز خدا و جبرئیل و شوی تو کسی چه می دانست حرا یعنی چه؟ کسی چه می داند خلوت با خدا یعنی چه؟

اما ... اما کسی بود در این دنیا که بسیار دوستش می داشتم ـ خدا همیشه دوستش بدارد ـ دل نازکش را نمی توانستم نگران و آزرده ی خویش ببینم. همان که در وقت بی پناهی پناهم شد و در وقت تنگ دستی، گشایشم و در سرمای سوزنده ی تکذیب دشمنان، تن پوشِ تصدیقم؛ مادرت خدیجه. خدا هم نمی خواست او را دل نگران و مشوش ببیند. در آن پیام شیرین، در آن دعوت زلال، آماده بود که این چهل روز مفارقت از خدیجه را برایش پیغام کنم و کردم، عمار، آن صحابی وفادار را گسیل کردم: جان من! خدیجه! دوریم از تو، نه به واسطه ی کراهت و عداوت و اندوه است، خدا تو را دوست دارد و من نیز، خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائکه خویش می کشد، به تو مباهات می کند و ... من نیز.

ادامه دارد ...

کشتی پهلو گرفته، سید مهدی شجاعی

 

|+| نوشته شده توسط گروه آئین مهر در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 13:13 |